|
سپهر فرامرزی | ||
|
سلام سال نو مبارک انشاالله سالی خوش همراه با شادی برای همه بچه ها و پدر مادرها و پدربزرگها و مادربزرگها و همه دوستان را دارم امیدوارم همیشه شاد باشید
من اومدم من اومدم امیدوارم بتونم در سال جدید مطالب و شیرکاریهای خودم رو براتون بذارم البته خودم که نمیتونم مامانم خواهرم و خاله ام زحمت این کار ها رو میکشن امیدوارم بتونم جبران کنم
این روزها واقعا شیطون شده هر کاری دوست داره انجام میده یکی از خاطرات تلخ در روز اولین روز عید نوروز این بود میخوام از اول بگم که برا ما خیلی سخت بود میخواستیم کباب کنیم برا نهار در واقع هر کی به یکی کاری مشغول بود ما هم به حساب اینکه سپهر داره بازی میکنه زیاد بهش توجه نداشتیم نه اینکه هیچ توجی نداشته باشیم نه ولی یک لحظه سهل انگاری کردیم که اقا سپهر سیخ کبابی رو میذار تو حلقش و قسمت نرمی حلق رو سوراخ میکنه که واقعا شوکه شدیم از دهان و دماغش خون اومده بود واقعا خیلی سخت گذشت خیلی سخت دیگه باباش رسوندش اورژانس شستشو دادن براش امپول نوشتن یک سری معاینات روش انجام دادن که خوشبختانه به خیر گذشت ولی واقعا برا ما خیلی لحظات سختی بود
جالب اینجاست وقتی از بیمارستان اومد با یک بستنی چوبی وارد شد برا خودش بستنی میخورد و ماحرص میخوردیم وقتی میگم فضول شده به خاطر همین چیزاست
این خاطره رو گفتم که در اینده خودش به کارهای خودش خنده اش میگیره آقا سپهر خیلی به باباش وابسته هست یعنی هر جا که باباش میخواد بره باید یواشکی باشه که اقا سپهر متوجه نشه ولی خدا به داد همه برسه که بعدش چه غوغایی به پا میکنه همه رو کلافه میکنه
خلاصه بگم خاطرات زیاد داره همه رو براتون مینویسم
سپهر کوچولو بهونه کرد برا دوچرخه این چند روز همش میگه من دوچرخه میخوام دوچرخه از این کوچولوها داره ولی میگه مثل دوچرخه سینا میخوام باباش رفت براش دوچرخه خرید وقتی برگشت زنگ ایفون خونه رو زد ولی داخل نیومد به مامانش گفت سپهر رو بفرست بیاد تو حیاط میخوام یک چیزی نشونش بدم وقتی سپهر رفت با یک دوچرخه اومد تو خونه خیلی خوشحال شد این چند روز از بس با دوچرخه بازی میکنه حسابی سرگرم شده براتون با دوچرخه اش عکس میذارم که ببینید سپهر خان چیکار کرده
اینم دوچرخه آقا سپهر زندگی کردن با آقا سپهر همش خاطره هست اون شب همه نشسته بودن مشغول حرف زدن سپهر داشت بازی میکرد ولی یکدفعه زد زیر گریه که چرا خدا منو بزرگ نکرد فکر میکرد که بایستی اندازه برادرش باشه اونقدر گریه کرد تا تو بغل مامانش خوابش برد مدام میگفت چرا من بزرگ نیستم چرا خدا منو بزرگ نکرد خب دیگه شما بودین چه جوابی به سپهر کوچولو میدادین نظر بدین
اين روزها سپهر گلي بازيش خيلي جالبه تمام خوردني رو در مياره بعد ميگه بياين از من خريد كنيد سپهر کوچولوی ما موقع خوردن غذا اگه بشقابش پر نباشه سر سفره نمی یاد اگه غیر از این باشه اصلا غذا نمیخوره قهر میکنه بعد میگه باید پوی پوی باشه تا من بیام خلاصه ظرف غذاش با بزرگترها هیچ فرقی نداره تازه وقتی شام میخوره به مامانش میگه فردا نهار برام برنج پوی با سیب پوی با مرغ پوی بذار
امروز سپهر وارد مرحله جديد از زندگي شده خودش فقط خوشحال هستش بهش ميگيم آقا سپهر امروز تولدت هست فقط خوشحال كه داريم مي بريمش خيابون برا خريد و عكس گرفتن مامان سپهر هر سالي كه سپهر وارد مرحله جديد زندگي ميشه ميبرش عكاسي تا عكس بگيره با چه ذوقي اومد تو عكاسي خوشحال و خندون وارد شد كلي عكس گرفت بعدش برديمش برا هديه گرفتن بذار يك خاطره براتون بگم وقتي برديمش تو مغازه برا خريد لباس تو اتاق پرو ديگه لباسها كه مامانش انتخاب كرده از تنش بيرون نكرد با زبون خودش گفت ميخوام با همين لباس برم خونه خلاصه هر چي ما گفتيم فايده نداشت حرف خودش بود با همون لباسهاي جديد رفتيم پول لباسها رو داديم بعدش به مغازه داره ميگه تولدم مغازه دار ه خيلي خوشش اومد از سپهر بوس كرد ما هم اومديم بعدش تو قنادي حسابي برا انتخاب كيك [ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:9 ] [ سینا ]
سلام اسم من سپهر از این به بعد بیشتر با هم آشنا میشیم میخوام از زمانی که پا به این دنیای بزرگ گذاشتم تا زمانی که بزرگ بشم براتون از خودم بگم
لالايي ماه و مهتابه
بعد از چند ماه با کمک مامانم میشینم اینم عکسمه
حالا براتون یک شعر میگم که خسته نشین بعدش دوباره ادامه میدم
يه روز باباي ني ني
خب حالا ادامه میدم من دیگه میتونم خودم یک چیزی بگیرم دستم
برف هاي سرد تر ني ني توي حياطه
امروز روز تولد یکسالگی منه اینم عکسش
كي به اين خورشيد مي گويد نخواب ؟
مورچه تو مثل نقطه هستي
زنگوله پا زنگوله پا،كنار جو راه مي ره
نی نی کوچولو گل پسره
بابایی اسم باباشه
آواز خروس خورشيد خانم كه خسته بود
الماس ميريختند به سرش
يه بشقاب سفالي ني ني وولکي چي داره ؟
سلام خوبین من دوسالم شده بزرگتر شدم خیلی خوشحالم بابا و مامان میخوان برا من تولد دوسالگی بگیرن ازشون تشکر میکنم
خوشحال و شاد و خندانم خوشحال و شاد و خندانم قدر دنيا رو مي دانم دست بزنم من پا بکوبم من زيرا سلامت هست جانم چون گل صحراست ترانه جواني را چون گل صحراست
از توي دامن بر روي خرمن شادانم
خیلی مامانم تو این مدت اذیت کردم امیدوارم بتونم جبران کنم
وقتی این عکس گرفت تا مدتها بهونه می کرد میگفت میخوام برم با دوچرخه ام بازی کنم
بهار بهارم و بهارم یادم میاد اولین کتاب شعر را که براش خریدم سریع یاد گرفت اسم کتابش دزده و مرغ و فلفلی هست با چند بار تمرین کردن سریع این شعر رو یاد گرفته بعضی موقعها وقتی وقت نمی کردم براش شعر بخونم خودش کتاب رو از تو قفسه کتابها در میاورد بعدش دراز می کشید خودش بدون اینکه کلمه ای از این کلمات رو جا بذاره میخوند جالب اینکه خودش صفحات کتاب رو برگ میزد خیلی خوشحال شدم که اینقدر سریع با کتاب خوندن اشنا شده وقتی دیدم علاقمند شده منم براش کتاب شعر گرفتم که با اونها سرگرم بشه
بعد از اون میره سراغ اسباب بازیهاش که حسابی تمام وسایل خونه رو به هم میریزه به خصوص یک دوچرخه داره وقتی سوارش میشه هر چی دم دستش میاد پشت دوچرخه میزاره با خودش تو اتاقها دورشون میده جالب اینکه با خودم چند بار بردمش خرید توجه میکرد به فروشنده ها بعدش وقتی خونه میایم تاز سپهر بازیهاش شروع میشه میوه ها رو در میاره می چینه پشت دوچرخه میبره برا بازی که اونها رو بفروشه خلاصه هر چی دم دستش هست از خوردنی تا پوشیدنی پوشت دوچرخه جا سازی میکنه برا فروش قربونش برم
دیگه از این به بعد جنب جوشش زیاد شده که مراقبت بیشتر میخواد از خوردن که کم نمیاره تا میتونه میخوره اونم چی شیر با کیک که شده جز اصلی ترین غذاهاش
درضمن بعضی از حروف را نمیتونه درست بگه به خصوص حرف ر که خیلی با مزه تلفظ میکنه مثلا راه راه رو میگه آه آه یا به رانندگی میگه آنندگی به چرا میگه چآ
امروز تولد سه سالگی آقا سپهر هست عزیزم تولدتت مبارک موقعی که براش تولد گرفتیم حاضر نشد بیاد رو صندلی بشینه شمع ها رو فوت کنه میگفت اول برام مغازه درست کنین خلاصه اینکه همه مبلها رو تو اتاق به صورت دوره ای گذاشتیم طوری که راهی نداشت بیاد بیرون بعدش ما کیک رو با وسایل گذاشتیم وسط تا اون شمع ها رو فوت کنه
سپهر این روزها خیلی شیطون شده هر کاری که بخواد انجام میده مثلا میشنه تو بغل مامانش میگه میخوام رانندگی کنم از زیر استکان برا فرمون ماشین استفاده میکنه بعدش انقدر بالا پایین میپره میگه این یعنی اینکه من رفتم رو مانع ماشین میپره بالا خلاصه رو پا هر کی اومد دیگه از پاهاش خبری نداره چون میشه ماشین این یکی از شیرکاریهاش تو خونه هست
[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 14:42 ] [ سینا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||